تبلیغات
آڪــادمــے ݐوݩــے هاے ڪـــانتـــرݪات - قسمت اول داستان برگشتی...پس بمیر...

قسمت اول داستان برگشتی...پس بمیر...

سه شنبه 26 بهمن 1395 10:16 ب.ظ

نویسنده : ☸✿tina✿☸
ادامه لطفا
{سانست شیمر}
بالاخره از کمپ اورفری به دبیرستان کنترلات برگشتیم.
اتوبوس جلوی ساختمون دبیرستان ایستاد و همگی پیاده شدیم و وارد دبیرستان شدیم
صدای ناظم لونا از بلندگو: لطفا همگی دانش آموزان به سالن اجتماعات برن.
همه به سالن اجتماعات مدرسه رفتیم؛ مدیر سلستیا و ناظم لونا رفتن روی صحنه.
مدیر سلستیا(با میکروفون): سه تا دانش آموز جدید به دبیرستان کنترلات اومدن و برای اینکه از بودنشون اینجا تعجب نکنید مجبور شدیم اینجا اعلام کنیم.
اپل جک: منکه منظورش نمیفهمم.
مدیر سلستیا(با میکروفون): حتما تمامی شما نوجوون ها گروه موسیقی دارک استار میشناسید...
پینکی پای(با صدای بلند): وای نه، اونا مردن؟
ناظم لونا(با میکروفون): معلومه که نمردن...اونا...به این مدرسه اومدن.
مدیر سلستیا(با میکروفون): بله درسته، معرفی میکنم: آنجلینا،جسیکا و رونیکا بلک.
همه ی دانش آموزان با صدای بلند تشویق کردن و اعضای گروه راک مشهور دارک استار اومدن روی صحنه. مدیر سلستیا میکروفونش رو به آنجلینا داد و اون با صدای خیلی زیباش شروع به حرف زدن کرد.
آنجلینا: خواهش میکنم فکر کنید ما هیچ فرقی با شما نداریم و امیدواریم با ما مثل ستاره های راک رفتار نکنید.
آنجلینا میکروفون به مدیر سلستیا پس داد و همه دوباره شروع به تشویق اونا کردن. آنجلینا،جسیکا و رونیکا از صحنه پایین اومدن و درست کنار من نشستن.
من: سلام، من سانست شیمر هستم.
آنجلینا: منم آنجلینا بلک هستم البته مطمئنن من رو میشناسی.
من: بله میشناسمت.
آنجلینا: پس باید بگم منم تورو میشناسم؛ سانست شیمر که از اکواستریا اومده به دنیای انسان ها و تبدیل به یه هیولا شد و کلی دردسر درست کرد!
من: ببخشید؟
 آنجلینا دیگه اصلا حرفی نزد!
بعد از سخنرانی مدیر سلستیا همه به کلاسامون رفتیم. من و فلاترشای کلاس شیمی داشتیم.
وقتی از در وارد کلاس شدیم، دیدم کل بچه ها دور آنجلینا جمع شدن.
من: یه کاسه ای زیر نیم کاسه هست!
فلاترشای: ببخشید سانست تو چیزی گفتی؟
من:هان؟ نه...الان خانم کریستین میاد بیا سریع یه جا پیدا کنیم.
{رینبودش}
من و اپل جک رفتیم سر کلاس ورزش ولی خانم سامانتا که مربی ورزش هست دیر کرده بود برای همین من و اپل جک شروع کردیم به مچ انداختن!
همه ی بچه ها شروع به تشویق من و اپل جک کردن؛ حس خیلی خوبی داشت ولی فقط تا زمانی که جسیکا وارد کلاس شد! وقتی اون اومد تمام بچه ها دورش گرفتن و شروع کردن به امضا و عکس گرفتن!
اپل جک: این خیلی مسخرس!
من: گل گفتی!
{رریتی}
من و پینکی پای بعد از سخنرانی مدیر سلستیا به کلاس طراحی لباس رفتیم. معمولا وقتی من پام رو میذارم توی این کلاس تمام بچه ها دورم رو میگیرن تا ببینن لباس جدیدی طراحی کردم یا نه ولی اونجا همشون حواسشون به رونیکا بود! دیگه از کلاس طراحی لباس زیاد خوشم نمیومد!

ببخشید کوتاه بود ولی این تازه شروعشه!


دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: سه شنبه 26 بهمن 1395 10:16 ب.ظ