تبلیغات
آڪــادمــے ݐوݩــے هاے ڪـــانتـــرݪات - قسمت اول Somewhere close to you :)

قسمت اول Somewhere close to you :)

جمعه 23 تیر 1396 11:32 ق.ظ

نویسنده : srω •_
ارسال شده در: داستان somewhere close to you ،
ادامه:/

از زبون رینبودش
من: مامان این جعبه رو کارگرا نبردن چیکارش کنم 
ویندی: بزارش صندق عقب ماشین 
جعبه یکم سنگین بود خم شدم و برش داشتم که از دستم افتاد! چن نفر گرفتنش
 سرم گرفتم بالا 
من: بچه ها!
توایلایت: فکر کردی برای خداحافظی نمیایم 
جعبه رو زمین گذاشتن همو بغل کردیم بعد اشکمو پاک کردم 
من: دلم برای همتون تنگ میشه 
در جعبه رو باز کردم تمام عکسام با دوستام بود 
سانست شیمر: ما هم دلمون تنگ میشه! 
من: اگه مامانم زورم نمیکرد باهاشون برم اصلا ولتون نمیکردم 
فلاترشای: قول میدی بیای دیدنمون 
من: حتما
 سعی میکردم خودمو خوشحال نشون بدم دوباره هم دیگه رو بغل کردیم 
ویندی و بئو (مادر و پدر رینبودش) رفتن داخل ماشین 
ویندی: بیا دخترم 
جعبه رو بلند کردم نمی تونستم جلو اشکامو بگیرم مجبور بودم خونم، دوستام و مدرسه کانترلات رو ترک کنم 
سوار ماشین شدم جعبه رو کنارم گذاشتم برگشتم و برای دوستام دست تکون دادم و بعد سرمو برگردوندم و در حالی که داشتیم از اونجا دور میشدیم به عکسا خیره شدم



 ***




 چند ساعت بعد
 نمیدونم کی خوابم برد ولی وقتی بیدار شدم هنوزم داخل ماشین بودم و نرسیده بودیم
 من: کی می رسیم؟
 بئو: رسیدیم
 و جلوی یه خونه ماشینو نگه داشت در حالی که جعبه عکسا تو بغلم بود پیاده شدم
 زیر لب گفتم: سلام خونه جدید و خداحافظ همه چیز 
و درو باز کردم و وارد خونه شدم خونه جدید نوساز بود و حال بزرگی داشت مامان و بابام هم وارد شدن و چراغ رو روشن کردن
 بئو: این کارگرا که وسایلو پخش و پلا کردن 
ویندی: باید همشونو مرتب کنیم!
 رفتم ته حال که یه راه پله چوبی به سمت طبقه بالا داشت از پله ها بالا رفتم یه راهرو بزرگ بود و در هر طرف سه تا در بود کلا شش تا در بود
 داد زدم: اتاق بزرگ رو خودم بر میدارم! 
ویندی: باشه عزیزم 
در اتاق اول رو باز کردم و وارد شدم زیاد بزرگ نبود و به درد اتاق مهمون میخورد اتاق دوم و سوم هم همینطور
 رفتم سمت اتاق های سمت چپ راهرو و اتاق آخر رو برای خودم انتخاب کردم و جعبه رو روی زمین گذاشتم و درشو باز کردم روی آینه اتاقم با آهن ربا چند تا از عکسا رو چسبوندم و بقیشونو گذاشتم برای قاب کردن
 اتاقم یه پنجره بزرگ داشت و کمد دیواری هم بزرگ بود رفتم بیرون اتاق ته راهرو یه نبردبون بود رفتم ته راهرو و بالای سرم یه در کشویی رو سقف بود 
بازش کردم نبردبون رو تکیه دادم به دیوار و رفتم بالا، اتاق زیر شیروونی تقریبا بزرگ بود و سقفش بلند بود چند تا تیکه چوب و روزنامه اونجا بود یه پنجره کوچیک هم سمت راست بود که باز بود رفتم که ببندمش ولی 

با صدایی که پشت سرم اومد برگشتم و با چیزی که دیدم جیغ کشیدم





برای قسمت بعد ۷ نظر:)



دیدگاه ها : نظر خوشمـــل*،*
آخرین ویرایش: جمعه 30 تیر 1396 06:24 ب.ظ