تبلیغات
آڪــادمــے ݐوݩــے هاے ڪـــانتـــرݪات - قسمت چهارم somewhere close to you

قسمت چهارم somewhere close to you

سه شنبه 3 مرداد 1396 01:01 ب.ظ

نویسنده : srω •_
ارسال شده در: داستان somewhere close to you ،

دیر گذاشتم ولی بالاخره گذاشتم

برین ادامه:/

از زبون رینبودش
به سمت خونه رفتم و چند بار محکم به در زدم تا ویندی درو باز کرد و منم بدون هیچ حرفی وارد شدم و رفتم سمت راه پله که برم تو اتاقم که بئو دست چپمو گرفت و دردم اومد ولی هیچی نگفتم و تقلا کردم دستمو ول کنم ولی نتونستم
بئو منو کشوند تو پذیرایی و ویندی هم اومد و نشست و بئو هم دستمو ول کرد و کنارش نشست
ویندی: بشین
من: میخوام برم اتاقم
بئو: کیت کجاست؟ مگه با خودت نبردیش؟
من: از ماشین بیرون پرید و گمش کردم خودش برمیگرده
ویندی: چرا با ما روراست نیستی؟ مگه ما دشمنتیم دخترم! ما هرکاری میکنیم به خاطر توعه!
من:
ویندی: حالا بشین و بگو چی شده
روبه روشون ایستادم و ماجرای تصادفمو براشون تعریف کردم
بئو: حالا بهتر شد که از زبون خودتم شنیدیم
من: منظورتون چیه؟ کی مگه بهتون اول از من گفته بود؟
ویندی: قبل از اینکه بهت زنگ بزنم صاحب ماشین اومد دم خونمون یه پسر جوون بود
بئو: اینا رو ولش کن الان حالت خوبه؟ 
من: کتف چپم درد میکنه
بئو: برای بعد از ظهر دکتر ویزیت میکنم خوبه؟
من: فکر نکنم زیاد جدی باشه
ویندی: اگه باشه چی؟
بئو: برو اتاقت استراحت کن
رفتم سمت راه پله ها
ویندی: رینبو!
برگشتم سمتشون
من: بله
ویندی: دخترم من و بئو تصمیم گرفتیم برای تعطیلات تابستونیت بفرستیمت خونه خواهرم که تو اندونزی زندگی میکنه
من: خاله سیندی؟
ویندی: آره اونجا حتما بهت خوش میگذره با دختر خالت شیلا! شیلا رو که یادته؟ آخرین بار که دیدیشون ۹ سال پیش بود فکر کنم
من: کم و بیش قیافشون رو یادمه
بئو: پس موافقی یه ماه بعد یعنی تابستون بری اونجا؟
من: آره
بهشون لبخند زدم و از راه پله ها بالا رفتم و خودمو انداختم رو تخت و تا بعد از ظهر خوابیدم

***


بعد از ظهر 
- بیدار شو!
تو خماری گفتم: بذار بخوابم
- ا بیدار شو
چشمامو باز کردم و دیدم ویندی بالا سرم ایستاده و سریع خودمو جمع کردم
من: ساعت چنده؟
ویندی: ساعت پنجه ناهار هم نخوردی و یه ساعت دیگه ویزیت دکترته
من: یعنی این همه خوابیدم
پتو رو کنار زدم و بلند شدم و ویندی هم بلند شد و رفت سمت در
ویندی: برات یکم شیر گرم میارم
لباسام رو عوض کردم و موهامو یکم شونه زدم و ساعتمو به دستم بستم و از اتاقم بیرون رفتم و پله هارو پایین رفتم و ویندی رو تو آشپز خونه دیدم که داره شیر رو توی لیوان میریزه و برگشت سمتم و لیوان رو دستم داد
یکم از شیر رو خوردم و لیوان رو روی میز جلوی مبل گذاشتم
ویندی: چرا همشو نمی خوری؟
من: مامان تو خودت میدونی زیاد شیر دوست ندارم 
ویندی: باشه هر جور راحتی
من:
بئو از پله ها پایین اومد و سوییچ ماشین رو از جیبش در اورد 
بئو: آماده ای؟ 
با سر تائید کردم و از خونه بیرون اومدیم و ویندی تو خونه موند 
بئو پشت فرمون نشست اگه کتفم درد نمیکرد خودم پشت فرمون میشستم چون بئو همیشه با سرعت پایین رانندگی میکنه 
در جلوی ماشین رو باز کردم و نشستم

***

بیرون از دانشگاه
از زبون هیچکس:/
رایان به دیوار تکیه داده بود و کلافه بود
رایان: حالا من تو این شهر غریب بدون ماشین چطور میتونم جست و جو رو ادامه بدم؟ حیف که طرف دختر بود وگرنه صورتشو عین ماشین عزیزم له میکردم
بعد پاشو بع دیوار کوبید
رایان: پامممم
پاش رو تو شکمش جمع کرد
بیرون بیمارستان یک ساعت بعد
بئو: خدا رو شکر دکتر گفت کتفت سالمه و نشکسته 
سوار ماشین شدیم و راه افتادیم و گوشیم زنگ زد
من: توایلایته!
رو علامت سبز زدم
من: سلام 
توایلایت: سلام خوبی؟
من: من خوبم تو چطوری؟ 
توایلایت: خوبم...رفتی دکتر؟
من: همین الان اومدم از بیمارستان بیرون
توایلایت: خب؟
من: کتفم سالمه
توایلایت: چه خوب! اممم راستی میخواستم دعوتت کنم برای عروسی
من: عروسی کی؟
توایلایت: عروسی خودم میدونی چی شد؟ دیروز تیمبر ازم خاستگاری کرد
من: مبارک باشه! حالا کی هست؟ 
توایلایت: هفته بعد دوشنبه 
من: عجب! عجله داری برای ازدواج؟ 
توایلایت: خب هر چه زود تر بهتر
من: باشه عزیزم آدرس تالار رو بهم اس ام اس کن
توایلایت: باشه
تلفن رو قطع کردم


صبح روز بعد تو دانشگاه
تو حیاط با پالی نشسته بودم
پالی: که اینطور پس تصادف کردی!
من: آره ولی بیشتر از خودم ماشینم داغون شده تازه فکر میکردم اون ماشین قراضه صاحب نداره که فهمیدم اشتباه کردم
بقیه بچه ها داشتن تو حیاط میچرخیدن که دیدم یه پسر وارد حیاط دانشگاه شد قیافش آشنا میزد کجا دیده بودمش؟
من عکس اونو تو اون ماشین قراضه دیده بودم یعنی اون پسر که مامان و بابام در موردش حرف زدن
من: وای یعنی تا اینجا هم دنبالم اومده؟ 



دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: چهارشنبه 1 شهریور 1396 03:42 ق.ظ