تبلیغات
آڪــادمــے ݐوݩــے هاے ڪـــانتـــرݪات - قسمت پنجم somewhere close to you

قسمت پنجم somewhere close to you

شنبه 28 مرداد 1396 08:24 ب.ظ

نویسنده : srω •_
ارسال شده در: داستان somewhere close to you ،
بالاخره گذاشتم:/
دوست داشتید برین ادامه:///

من: یعنی تا اینجا هم دنبالم اومده؟
پالی: کی؟
من: همون پسره!
سریع از رو زمین بلند شدم 
من: پاشو
دستمو گرفتم جلو پالی تا بلند شه 
من: بیا بریم حیاط پشتی دانشگاه
نگاه پسره افتاد به من
پسره: وایستا ببینم!
پالی: بدو
پالی سر جاش ایستاد و منم به سمت انبار مدرسه دویدم و پسره دنبالم
از پله ها سریع پایین رفتم اونجا خیلی گرد و خاک بود و پر از جعبه 
یه جعبه بزرگ دیدم و وسایل توش رو خالی کردم و رفتم داخلش و در جعبه رو بستم
پسره: هی تو کجایی؟
من: 
پسره: من تو رو میکشم
در جعبه رو یکم باز کردم تا بتونم بیرون رو ببینم
اون پسره چند تا جعبه که کنار هم بود رو کنار زد
(دیگه نمیگم پسره میگم رایان:/)
یه مرد پشت اون جعبه ها بود که پوست کبود داشت و صورتش پر از زخم بود و هیکل درشتی داشت
رایان یقه اون مرد رو گرفت
رایان: پس رئیستون جاسوس میفرسته 
مرد: منو ولم کن 
رایان: ولت کنم تا تمام اطلاعات قَبیلَمون رو بدی به رئیست؟ نه نه هِنری!
رایان هنری رو پرت کرد رو زمین و هردو سعی میکردم هم دیگه رو خفه کنن
هنری که هیکل درشت تری داشت نودشو از دست رایان رها کرد و بلند شد و اولش یکم سکندری خورد ولی بعد تعادلشو حفظ کرد و بعدش رایان از رو زمین بلند شد
هنری: رئیس شما هم تو تازه وارد رو فرستاده برای دست گیری من؟ من که یکی از ژنرال های پرتجربه قوممون هستم؟! 
رایان: من تو رو میکشم!
ولی قبل از اینکه رایان دست به کار بشه هنری ناپدید شد
رایان: لعنتی
رایان از در انباری خارج شد و منم از جعبه بیرون اومدم
من: هوفففف حداقل دنبال من نبود! 
یکم لباسام رو تکوندم
من: ولی اون و هنری چرا میخواستن همدیگه رو بکشن؟ قضیه چیه؟!
از انباری خارج شدم و تو تمام کلاس به ماجرای اون روز فکر کردم

***

هفته بعد
دیگه تا امروز خبری از رایان نشد و امروز روز عروسی توایلایت بود
ویندی و بئو خارج کشور رفته بودن برای کار و تا تابستون برنمیگشتن یعنی سه هفته دیگه پس عروسی نمیومدن
سوار ماشین شدم و تا کانترلات رانندگی کردم و رفتم به مغازه ریتی و وارد شدم خیلی سرش شلوغ بود 
رفتم و یه پیرهن آبی انتخاب کردم و یه کفش اسپرت ساده آبی برداشتم و رفتم سمت صندوق
ریتی سرش پایین بود و لباس های بقیه رو تو مشمع می ذاشت و پول دریافت می کرد
من: مال منم حساب کن دیگه!
ریتی سرشو گرفت بالا
ریتی: چشم! 
یه گوشه ایستادم که ریتی کارش رو تموم کنه وقتی مغازش خالی شد درشو قفل کرد و اومد سمتم
من: فکر کردم امروز مغازتو بستی!
ریتی: نه بابا تا شب کلی وقته الانم ساعت ۱۳:۳۰! نیم ساعت دیگه با بقیه میریم آرایشگاه بعد خودم قراره توایلایت رو آماده کنم! 
من: خب به نظرت این لباس که برداشتم خوبه؟
ریتی: کفش رو که میدونم نمی تونی پاشنه بلند بپوشی همین خوبه ولی بنظرم پیرهن بلند بهت نمیاد! صبر کن!
رفت و یه لباس برام اورد
ریتی: ایناهاش یه پیراهن کوتاه!
من:


ساعت ۵ 
هممون از آرایشگاه بیرون اومده بودیم و لباس هامون رو پوشیدیم و رفتیم خونه توایلایت تا ریتی توایلایت رو آماده کنه 
ریتی: توایلایت عزیزم انقد سرتو تکون نده!
توایلایت: داری موهامو میکِشی آخه
ریتی: عزیزم خوشگلی که همینجوری...
صدای زنگ در به صدا در اومد
اپل جک: من میرم ببینم کیه!
من: منم میام!
رفتیم و درو باز کردیم
تیمبر: سلام!
ما: سلام
تیمبر: اممم اومدم این دست گل عروس رو بدم به توایلایت
من: بدش به من خودم اینو بهش میدم
تیمبر: اما...
اپل: اما و اگر نداره. نمیتونی عروس رو قبل عروسی ببینی
من: تازه آماده نشدی!
اپل جک دست گل رو از دست تیمبر گرفت و منم هلش دادم بیرون
من: ای وای من هنوز ماشین رو نبردی بهش گل بزنن! برو که آبروی هر چی داماده بردی 
اپل جک: خب دیگه بای بای
تیمبر: نه...
سریع درو بستم
اپل جک: 
ساعت ۷
عروسی رو تو باغ گرفته بودن همه مهمونا هم جمع شده بودن
گوشه باغ هم دو تا اتاق بود که تو یکیش توایلایت و تو اون یکی تیمبر بود 
هممون دور یه میز نشسته بودیم 
من: من میرم آب بخورم
از جام بلند شدم و رفتم از گوشه باغ از یه میز که نوشیدنی ها رو روش گذاشته بودن یه بطری آب برداشتم و در بطری رو باز کردم
داشتم آب میخوردم که دیدم رایان تنها یه جا نشست و آب وو تف کردم بیرون
من: ای وای اینو کی دعوت کرده؟ ول کن من نیست! 
رایان حواسش به گوشیش بود و منم سریع دویدم پیش بقیه
فلاترشای: چی شد آب خوردی؟ 
من: اممم آره 
سریع نشستم
من: راستی از پس کیت بر میای؟
فلاترشای: آره میخوای بعد جشن ببریش با خودت؟
من: نه نه اصلا! پیش خودت باشه
رو میزی که رایان نشسته بود
رایان: خوب شد تو درگیری هفته پیش لای موهای هنری ردیاب گذاشتم الانم تو ردیاب میگه اون اینجاست خوب شد تونستم یواشکی بیام اینجا
از جاش بلند شد
میزی که رینبودش بقیه نشسته بودن
دیدم که کدنس رفت توایلایت رو بیاره و رفت داخل اتاق
کدنس: توایلایییییت
من و بقیه رفتیم داخل اتاقی که توایلایت اونجا بود
سانست شیمر: چی شده؟
کدنس: توایلایت نیست!
از اتاق بیرون اومدیم و صدای گریه از اتاق تیمبر شنیدیم
درو باز کردیم و رفتیم داخل
توایلایت ایستاده بود و هق هق میکرد و بعد افتاد رو زانوهاش
همه: توایلایت!





نظر نشود فراموش:/



دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: چهارشنبه 1 شهریور 1396 03:42 ق.ظ