تبلیغات
آڪــادمــے ݐوݩــے هاے ڪـــانتـــرݪات - قسمت ششم somewhere close to you

قسمت ششم somewhere close to you

سه شنبه 31 مرداد 1396 06:27 ق.ظ

نویسنده : srω •_
ارسال شده در: داستان somewhere close to you ،
اگه برید ادامه لطف میکنید:/

از این به بعد از زبونی کسی نیست
همه: توایلایت
گلوریسا اومد داخل
گلوریسا: چی شده؟ تیمبر کجاست؟
توایلایت شروع کرد به گریه کردن
گلوریسا رفت کنارش
پینکی پای: توایلایت اون برگه چیه تو دستت؟
گلوریسا اون برگه رو از دست توایلایت کشید بیرون 
سانست شیمر به توایلایت کمک کرد بشینه رو صندلی
گلوریسا: یه نامه ست
بلند بلند شروع کرد به خوندنش
گلوریسا: توایلایت خیلی سعی کردم بهت بگم حتی بعد از ظهر اومدم خونتون ولی دوستات نذاشتن بیام پیشت حقیقت اینه که من نمی خوام با تو ازدواج کنم من به خاطر اینکه گلوریسا مجبورم کرده بود بهت درخواست ازدواج دادم ولی قبل از ادواج نظرم عوض شد و الان که این نامه رو میخونی من نیستم و یه جای دورم امید وارم زندگیتو با یکی بهتر از بگذرونی
تیمبر
گلوریسا سرشو بالا گرفت و رفت سمت توایلایت
گلوریسا: من از کار تیمر خیلی شرمندم...
بعد برگشت سمت بقیه
گلوریسا: ولی باور کنین من مجبورش به ازدواج نکردم ... اون... اون خودش علاقه به توایلایت داشت
به خاطر گریه حرفاشو با مکث میزد
رینبودش: پس چی؟ مگه تیمبر مرض داره الکی درخواست ازدواج بده و فرار کنه
توایلایت سرش پایین بود و گریه میکرد و سانست شیمر دلداریش میداد
کدنس: توایلایت مثل خواهر کوچیکترم میمونه و هر کی اذیتش کنه با من طرفه
بعد رفت کنار توایلایت ایستاد
کدنس: بیا فکر کنیم تقصیر تو نیست تو نباید به داداشت یاد میدادی که به آبروی دیگران فکر کنه دیگه با کاری که تیمبر با توایلایت کرده توایلایت پیش همه کوچیک میشه!
گلوریسا: باور کنید من تقصیری نداشتم اگه میدونستم تیمبر بخواد همچین کاری بکنه خودم نمیزاشتم به توایلایت درخواست ازدواج بده 
کدنس: من الان با چه رویی به مهمونا بگم عروسی بهم خورده
رینبودش، فلاترشای، اپل جک، پینکی پای، ریتی و سانست شیمر از اتاق رفتن بیرون
توایلایت رو صندلی نشسته بود و کدنس و گلوریسا داشتن با هم بحث میکردن
بیرون از اتاق
همه بیرون نشسته بودن 
سانست شیمر: باورم نمیشد تیمبر همچین کاری بکنه
رینبودش: حالا که کرده
ریتی: ولی تیمبر توایلایت رو دوست داشت
اپل جک: من که میگم یه کاسه ای زیر نیم کاسه ست
بالاخره کدنس و گلوریسا از اتاق بیرون اومدن ولی توایلایت تو اتاق نشسته بود
شاینینگ آمر رفت پیش کدنس
شاینیگ آمر: چی شد؟ چرا تیمر و توایلایت رو نیاوردین؟ 
کدنس خیلی آروم ماجرا رو به شاینیگ آمر گفت
گلوریسا سرشو انداخت پایین
کدنس یه لیوان و قاشق برداشت و شروع کرد به زدن قاشق به لیوان تا توجه همه رو به خودش جمع کنه و بعد صداش رو بلند کرد تا همه بشنون
کدنس: من از همتون سپاس گذارم که اومدید تا در شادی ما شریک باشید ولی میخوام بگم که کشیش نمیتونن امشب حضور داشته باشن و عروس هم پاش صدمه دیده و حالش زیاد خوب نیست و ما نمیتونیم عروسی رو امشب برگذار کنیم
رینبودش، فلاترشای، اپل جک، پینکی پای، ریتی و سانست شیمر رفتن پیش کدنس
سانست شیمر: شما چرا این چیزا رو به مهمونا گفتید
کدنس: میدونم که دروغ گفتم ولی اگه راستشو میگفتم اوضاع خیلی بدتر میشد 
کم کم همه مهمونا رفتن
سه هفته بعد 
داخلی خونه رینبودش
رینبودش داشت با توایلایت حرف میزد
رینبودش: پس دیگه خبری از تیمبر نشد
توایلایت: تو رو مادر مقدس در مورد اون حرف نزن
رینبودش: باشه میگم من باید قطع کنم ویندی و بئو امروز از مسافرت برمیگردن تازه الان که تابستون تابستون شده باید وسایلمو جمع کنم که قراره برم خارج کشور پیش خالم توهم دیگه زیاد خودتو ناراحت نکن قبول؟
توایلایت: باشه!
رینبودش قطع کرد چمدونشو انداخت رو تخت و لباساش رو تا کرد و تو چمدون گذاشت و یه عکس از ویندی و بئو و یه عکس از خودشو دوستاش داخل چمدون گذاشت
رینبودش: حدود یه ساعت دیگه هواپیماشون میشینه
از خونه اومد بیرون و رفت سمت آرایشگاه و وارد شد
رینبودش: سلام
آرایشگر: سلام
رینبودش: من وقت قبلی دارم میخوام موهام رو تا سر شونه هام کوتاه کنید
آرایشگر: آها بله بشینید
(خلاصه آرایشگر موهای رینبودش را کوتاه کردندی:/)
رینبودش از آرایشگاه اومد بیرون و رفت خونه و وقتی درو باز کرد ویندی و بئو رو دید
رینبودش: ای وای شما که نیم ساعت زود تر رسیدید میخواستم بیام فرودگاه
بئو: آره چون قطار تو به اندونزی تا نیم ساعت دیگه راه میوفته
رینبودش: ولی قطار قرار بود دو ساعت دیگه حرکت کنه
ویندی: آره ولی تایمش تقیر کرد
بئو: من میرسونمت 
ویندی: منم میام باهاتون
بئو چمدون رینبودش رو تو صندوق عقب گذاشت و با ویندی و رینبودش سوار ماشین شد 
در ایستگاه قطار
بئو چمدون رو داخل قطار گذاشت و بلیط قطار رو دست رینبودش داد
بئو: عزیزم برات کوپه دربست گرفتیم که کسی نباشه تو کوپت تا راحت باشی
ویندی: راستی شوهر خالت رائول تو ایستگاه اندونزی میاد استقبالت
بئو: ۱۸ ساعت مسیر تا اندونزی هست پس میتونی تو قطار استراحت کنی
رینبودش:
بلندگو: مسافران نیویورک_اندونزی شماره ۴۱۱ سکو ۲ لطفا وارد قطار بشن
رینبودش، بئو و ویندی رو بغل کرد و وارد قطار شد
رینبودش: یه ماه دیگه میبینمتون
بئو و ویندی براش دست تکون دادن
رینبودش با چمدونش رفت سمت کوپه ۴ و واردش شد و نشست 
وقتی قطار حرکت کرد یه نگهبان در کوپه رو زد
رینبودش در کوپه رو باز کرد
نگهبان: بلیط لطفا
رینبودش: البته
بلیط رو به نگهبان داد و نگهبان پانچش کرد و بلیط رو بهش پس داد
رینبودش در کوپه رو بست و نشست و گوشیش رو از چمدون در آورد
۱۸ ساعت بعد
قطار ایستاد و رینبودش چمدونش رو برداشت و رفت بیرون از قطار
رینبودش: امیدوارم قیافه عمو(به رائول میگه عمو) رو یادم باشه!
-رینبودش!
پشت سرش رو نگاه کرد و رائول رو دید
رینبودش: عمو
رفت پیش رائول
رائول: به ما سر نمیزنی چند ساله!
رینبودش: اتفاقا دفعه آخر ما پیش شما اومدیم ولی بعدش شما افتخار ملاقات به ما ندادید تا الان
رینبودش رائول رو بغل کرد
رائول چمدون رینبودش رو داخل ماشین گذاشت و هر دو سوار ماشین شدن و راه افتادن
رینبودش: خیلی دلم برای خاله و دختر خاله تنگ شده
رائول: تو که تا الان صبر کردی یکم دیگه صبر کن تا برسیم 
رینبودش: خیلی مونده برسیم؟
رائول: نه! الان وارد کوچه میشیم
رائول ته کوچه ماشین رو متوقف کرد 
هردو پیاده شدن و رائول چمدون رو از صندوق عقب در اورد
رائول: راستی دخترم ما تو این دِه کوچیک زندگی میکنم ما تو اندونزی رسم داریم پوشیده باشیم پس سعی کن لباسای پوشیده تر بپوشی
رینبودش: باشه عمو
رائول در خونه رو زد
- الان باز میکنم
سیندی درو باز کرد
رینبودش: خاله!
رینبودش و سیندی همو بغل کرد
سیندی: چقدر بزرگ شدی
رائول: اگه بغل کردناتون تموم شد بزارین من بیام داخل
رینبودش و رائول وارد خونه شدن
سیندی: برات غذای مورد علاقت رو برای نهار مبخوام درست کنم... ساندویچ نودل
(ع خودم در نیاوردم تو فصل هفت گفته شده که غذای مورد علاقه رینبودش ساندویچ نودل:/) 
رینبودش: خاله، شیلا رو نمیبینم!
سیندی: این دختر من که مثل تو سحر خیز نیست تا ساعت ۱۲‌ ظهر بیدار نمیشه
رینبودش: 
سیندی: ولی فکر کرده! الان میرم بیدارش کنم بیام تا صبحونه بخوریم
رینبودش: نه خاله! خودم بیدارش میکنم
سیندی:
رینبودش رفت طبقه بالا و وارد اتاق شیلا شد 
رینبودش: شیلا دلبندم پاشو
شیلا: 
رینبودش: میگم پاشو
شیلا تو حالت خواب و بیداری: تو کی هستی
رینبودش: من مدیر دانشگاهم اومدم ببرمت کلاسای تابستونی!
شیلا از تخت افتاد پایین بعد بلند شد
شیلا: نه خانوم شما...
رینبودش: 
شیلا: رینبو! خیلی بدی سر به سرم میزاری هنوز؟‌
رینبودش: جنابعالی نیومدی استقبالم
شیلا رینبودش رو بغل کرد
رینبودش: خیلی بزرگ و خوشگل شدی
شیلا: توهم خیلی تغییر کردی
رینبودش: یادته باهم مسابقه هویج خوری میذاشتیم و منم همش میبردم؟
شیلا: خب چجوری در مقابل تو میبردم؟
(اینم تو فصل هفت ذکر شده رینبودش تو بچگی قهرمان هویج خوردن بوده:/)
- دخترا بیاید صبحونه حاضره
شیلا: تو برو منم میام
رینبودش: باشه 
رینبودش از اتاق میره بیرون. شیلا از کمد لباس بر میداره که گوشیش زنگ میخوره
- الو
شیلا: هان چیه رایان؟
رایان : با من اینطوری حرف نزنا 
شیلا: هر جور بخوام حرف میزنم حالا برا چی زنگ زدی
رایان: من امروز میام خونه به سیندی بگو برام یه غذای مخصوص درست کنه
شیلا: مامان امروز ساندویچ نودل درست میخواد بکنه
رایان: من از ساندویچ نودل متنفرم
شیلا: به من چه؟ بیرون غذا بخور
شیلا تلفن رو قطع کرد و رفت دوش بگیره که رینبودش میاد داخل اتاق تا گوشیش رو که جا گذاشته بود برداره که تلفن شیلا زنگ خورد
رینبودش: بزار جواب بدم شینا که نیست
تلفن رو جواب داد
رایان: که برای من تلفن رو قطع میکنی بزار من بیام خونه بعد میفهمی من پوست تو رو میکَنَم
رینبودش قطع کرد
رینبودش: ای وای این پسره از کجا شماره دختر خاله منو پیدا کرد؟ یعنی واقعا میاد اینجا؟ ول کن من نیستا!!! 





این قسمت خیلی طولانی بود پس نظر نشود فراموش:/
دوست عزیز برق اضافی هم خاموش://////





دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: چهارشنبه 1 شهریور 1396 03:42 ق.ظ