تبلیغات
آڪــادمــے ݐوݩــے هاے ڪـــانتـــرݪات - قسمت هفتم somewhere close to you

قسمت هفتم somewhere close to you

چهارشنبه 1 شهریور 1396 02:17 ق.ظ

نویسنده : srω •_
ارسال شده در: داستان somewhere close to you ،
ادامه:/

رینبودش از اتاق بیرون رفت و سر میز نشست و بعد از پنج دقیقه شیلا هم اومد
تو نیویورک
رایان داشت ماشینش رو نگاه میکرد
رایان: خوب شد تونستن ماشین رو تعمییر کنن
سوار ماشین شد
رایان: بدجور داغون شده بود! اصلا چرا به زنا گواهینامه میدن
در اندونزی ساعت ۱۲:۳۰ 
شیلا: میگم خاله و شوهر خاله چه طورن
رینبودش: خوبن 
شیلا: الان خسته راهی، فردا کل ده رو بهت نشون میدم!
رینبودش: چرا که نه
ساعت ۱۰ شب
رینبودش داشت تو طبقه بالا قدم میزدم
رینبودش: خاله به من نگفت کجا بخوابم! عیب نداره یه اتاق خالی پیدا میکنم و میخوابم
در یه اتاق رو باز کرد
رینبودش: اینجا خالیه هینجا میخوابم
رینبودش میره داخل اتاق و رو تخت ولو میشه و پتو رو روی سرش میکشه و سریع خوابش میبره
ساعت ۳ بامداد
رایان کلید میندازه به در و وارد میشه و میره طبقه بالا و وارد اتاقش میشه و میپره رو تخت که صدا جیغ میشنوه
رینبودش پتو رو از سرش میزنه کنار
رینبودش: تو؟
رایان: تو؟
رینبودش: هی تو توی اتاق من چیکار میکنی
رایان: غلط نکنم تو الان توی اتاق منی! نکنه برام یه ماشین خریدی اوردی
رینبودش: از این اتاق برو بیرون
رایان: هیچ کس نمیتونه منو از اینجا بیرون کنه!
رینبودش: جدی؟
رایان: آره چون تو رو باید بیرون کنن
رینبودش عصبانی شد
رینبودش با صدای بلند: دزززززززدددد اینجا دزد اومدهههه یکی کمک کنه!
رائول و سیندی و شیلا سریع اومدن
سیندی: چی شده عزیزم؟
تو دست شیلا یه چوب بود
شیلا: بگو دزد کجاست با همین چوب میزنمش
رینبودش به رایان اشاره کرد
رائول: رایان پسرم! 
رینبودش: چی چی تون؟
رایان رائول و سیندی رو بغل کرد
سیندی: چرا زنگ خونه رو نزدی؟
رایان: خواب بودید نمی خواستم بیدارتون کنم
رینبودش: تو رو خدا بگید این کیه؟
رایان: اول بگید این دختره اینجا چیکار میکنه
سیندی: رینبودش این پسر خالت رایان هست
رائول: رایان تو دختر خالت رو یادت نمیاد
رایان: چی چی خالم؟ 
سیندی: دختر خالت رینبودش، شما تو بچگی خیلی باهم لج بودید
رائول: حالا بیاید بخوابیم
شیلا: رینبودش اینجا اتاق داداشمه تو بیا تو اتاق من من یه تخت برای تو توی اتاقم 
شیلا و رائول و سیندی رفتن بیرون 
رایان زیرلبی: چه خوشگله مثل سیندرلا میمونه
رینبودش: در مورد من اینجوری نگو
رایان: پیاده شو با هم بریم  اصلا کی با تو بود منظورم اون ستاره دنباله داره
و به آسمون اشاره کرد
رینبودش: خیله خب من میرم بخوابم
رایان: راستی برام ماشین خریدی؟
رینبودش:
رینبودش رفت و تو اتاق شیلا خوابید
صبح روز بعد
رینبودش و شیلا رفته بودن توی ده 
شیلا: خوب تمام ده رو بهت نشون دادم رایان هم الان میاد دنبالمون
رایان با دوستش(استیو) داخل ماشین بودن و داشتن به شیلا و رینبودش نزدیک میشدن که چشم استیو افتاد به رینبودش
استیو: وای این دوست خواهرت عجب دافیه 
رایان ماشین رو متوقف کرد و پیاده شد و استیو رو انداخت بیرون و بهش سیلی زد
رایان: نبینم به دخترخالم از این حرفا بزنی
استیو: رایان ببخشید نمیدونستم این دختر خالته
رایان: اصلا هر کی باشه نباید اینجوری صحبت کنی
رایان سوار ماشین شد و رفت پیش شیلا و رینبودش و تا خونه رسوندشون
بعد از ظهر
رینبودش رفت داخل حموم و رایان وارد اتاق شد و لباسای رینبودش رو انداخت رو زمین و روشون بنزین ریخت و آتیششون زد
رینبودش از حوم اومد بیرون
رینبودش: هی با لباسای من چیکار کردی؟
رفت و آب ریخت روشون و آتیش خاموش شد
رینبودش: همشون خاکستر شدن!
رایان: تا تو باشی ازین لباسا نپوشی اینجا تو ده ما همه لباسای پوشیده میپوشن
رایان از اتاق رفت بیرون 
رینبودش یکی از لباسای شیلا رو پوشید و خاکستر لباساش رو ریخت تو کیسه و رفت طبقه پایین تا بریزشون آشغالی که خورد به رائول خاکستر لباسا رو زمین ریخت
رائول: این چیه؟
رینبودش شروع کرد به گریه کردن
رینبودش: خاکستر لباسام
رائول: رایااااان
رایان اومد
رائول: تو لباسای رینبودش رو آتیش زدی؟
رایان: بابا راستش...
رینبودش: نه عمو خودم آتیش زدمشون من نمیخوام به خاطر لباسایی که میپوشم آبروی شما بره به خاطر همین لباسام رو آتیش زدم
رائول: رایان یکم ازش یاد بگیر
رایان: من لباساش رو آتیش زدم
رائول: چرا سعی داری کارای خوبشو به اسم خودت تموم کنی
رایان: بابا به قیافه مظلومش نگاه نکن داره اشک تمساح میریزه
رائول: دیگه حرفی نباشه الان هم ببرش بازار تا هر لباسی که دوست داشت رو بخره
رائول رفت تو اتاقش
رایان: 
رینبودش: 
رایان: من میرم اتاقم
رینبودش: تو باید منو ببری بازار
رایان: مگه من خدمتکارتم
رینبودش: عمووو
رایان: چیه هی عمو عمو میکنی بیا برسونمت
رینبودش و رایان وارد ماشین میشه
رینبودش: چرا این ماشین انقدر صدا میده
رایان: خودت زدی داغونش کردیا
یک ساعت بعد از خرید برگشتن
رینبودش وارد اتاق خودش و شیلا شد
شیلا: من یه کشو از لباسام رو خالی کردم برای وسایلت
رینبودش: مرسی
شیلا: تو کشوی اول لوازم آرایشم هست میتونی ازشون استفاده کنی
رینبودش: من از لوازم آرایش استفاده نمیکنم
شیلا: برای عروسی داداشم که باید استفاده کنی
رینبودش: رایان داره ازواج میکنه
شیلا: آره اون نامزد داره تا یه ربع دیگه هم میاد اینجا با خواهراش
رینبودش میره طبقه پایین و آهنگ میزاره و صداش رو بلند میکنه و میرقصه
رایان: صداشو کم کن کر شدم
میره و آهنگو قطع میکنه
رایان: چرا الکی میرقصی
رینبودش: الکی نیست دلیل داره
رایان: اونوقت چه دلیلی
رینبودش: تو داری عروسی میکنی پس از اینجا میری و من از دستت راحت میشم
رایان شروع میکنه به رقصیدن
رینبودش: چرا میرقصی
رایان: چون قراره بابام تو رو شوهر بده و منم از دستت راحت میشم
رینبودش میره سمت در خونه
رائول میاد از اتاقش بیرون
رائول: کجا میری دخترم
رینبودش: بر میگردم خونمون نیویورک، نمیدونستم براتون مزاحمم
رائول: چه مزاحمتی؟
رینبودش: شما میخواین منو شوهر بدید
رائول: کی اینو بهت گفته
رینبودش: رایان
رائول: من از دست تو چیکار کنم رایان
رایان: 
زنگ خونه در اومد
شیلا و سیندی اومدن
سیندی: بفرما اومدن
شیلا درو باز کرد 
رینبودش: شماها؟!







به نظرتون اون کی بودن؟
نظر هم ۵ تا کافیه!



دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: چهارشنبه 1 شهریور 1396 03:43 ق.ظ