تبلیغات
آڪــادمــے ݐوݩــے هاے ڪـــانتـــرݪات - قسمت هشتم some where close to you

قسمت هشتم some where close to you

شنبه 4 شهریور 1396 09:01 ب.ظ

نویسنده : srω •_
ارسال شده در: داستان somewhere close to you ،
خب برید ادامه:/

رینبودش دازلینگ رو دید که وارد خونه شدن
سیندی رفت جلو
سیندی: سلام 
آداجیو: سلام
آریا و سوناتا: سلام
آداجیو به سیندی و رائول ادای احترام کردن
رائول: زنده باشی دخترم
رینبودش پرید جلو
رینبودش: شما اصلا میدونین اینا کی هستن
شیلا: آره آداجیو نامزد داداشمه و آریا و سوناتا خواهراشن
سیندی: تو میشناسیشون رینبودش؟
رینبودش: چی؟ نه! 
رایان: مامان من میرم بیرون کار دارم 
سیندی: نه نه کجا میری؟ نامزدت اومده اینجا صبر کن میخوایم یه ساعت دیگه بریم کلیسا پیش کشیش تا روز خوش یومن رو برای عروسی انتخاب کنیم بعد هر جا میخوای بری برو 
رایان: اما...
رائول: رایان تو هیچ جا نمیری
آداجیو: نه بزارید بره لابد کار مهمی داره 
رایان رفت بیرون و سوار ماشینش شد و رفت
رینبودش رفت داخل حیاط و سعی کرد با توایلایت یا سانست شیمر تماس بگیره
رینبودش: لعنتی آنتن نمیده
رفت بیرون و خورد به استیو
استیو: غلط کردم رایان دیگه در مورد دختر خالت حرف بدی نمیزنم دیگه منو نزن! نزن!
رینبودش: 
استیو: اِ شمایید ببخشید من برم 
استیو داشت میرفت که رینبودش دستشو گرفت
رینبودش: من میخوام با کسی تماس بگیرم میشه بگید تلفن عمومی کجاست؟
استیو: دو تا کوچه بالاتر کنار پست خونست
رینبودش: ممنون
رینبودش رفت جلوی پست خونه 
رینبودش: ای بابا فقط یه دونه تلفن عمومی! الانم که کلی آدم وایستاده 
رینبودش رفت آخر صف تا نوبتش شد و به سانست شیمر تلفن کرد
کم کم بارون هم شروع به باریدن کرد
رینبودش: الو سانست شیمر من رینبودشم میخوام باهات در مورد موضوع مهمی حرف بزنم
سانست شیمر: بگو ببینم چی شده؟
رینبودش: پسرخالم قراره ازدواج کنه!
سانست شیمر: خب مبارکه
رینبودش: قراره با آداجیو ازدواج کنه
سانست شیمر: آداجیو؟ آداجیو چطور اومده اونجا؟ 
رینبودش: منم نمیدونم اصلا نمیدونم الان باید چیکار کنم
سانست شیمر: بگو ببینم اونا که گردنبند یا دستبند عجیبی نداشتن که؟ داشتن؟‌
رینبودش: نه 
سانست شیمر: پس نگران نباش اگه دیدی کارای مشکوکی میکنن بهم بگو! یا اگه از وجود جادو تو وجودشون خبردار شدی!
رینبودش: باشه
تلفنو قطع کرد
بارون دیگه شدید شده بود
رینبودش پاش سر خورد و داشت میوفتاد که یکی دستشو گرفت
رینبودش: رایان!
رینبودش ایستاد
رینبودش: اینجا چیکار میکنی؟
رایان: اومدم تلفن کنم به کسی مگه کوری؟ 
رینبودش: خیله خب من میرم خونه! 
رایان: نه! بارون میاد برو سوار ماشین شو خودم میرسونمت
رینبودش: لازم نکرده
رایان: جهنم پیاده برو بشی عین موش آب کشیده
رینبودش داشت میرفت
رایان: کجا میری؟ 
رینبودش: دارم پیاده میرم خونه خودت گفتی!
رایان: مسخره بازی در نیار بشین تو ماشین
رینبودش: مسخره بازی در نیار بشین تو ماشین
رایان: 
رینبودش رسید خونه و بعد از اون رایان
شیلا: رینبودش چرا لباسات خیس شده
رینبودش: راستش داشت بارون میومد منم داشتم برمیگشتم خونه که رایان رو سوار ماشین دیدم گفت خودم پیاده بیام خونه بعد با سرعت با ماشین از کنارم گذشت و آب ریخت رو لباسام و لباسام خیس شد
رائول: رایان چند بار بگم دختر خالت رو اذیت نکن
رایان: بابا داره دروغ میگه من گفتم بیا داخل ماشین ولی گوش نداد 
رائول: رایان انقدر دروغ نگو
رایان:
سیندی: عزیزم برو لباساتو عوض کن سرما نخوری
رینبودش میره اتاقش تا لباساشو عوض کنه و رایان هم میره اتاقش
رینبودش میخواست بره حموم که آداجیو میاد داخل اتاق 
رینبودش: باز همو دیدیم! چیه ایندفعه اومدی خانواده خالمو ازم بپاشی
آداجیو: اشتباه نکن! من دیگه از نیروی منفی تغذیه نمیکنم! تازه برای اتفاقات مسابقه موسیقی چند سال پیش اومدم برای عذرخواهی
رینبودش: آره جون خودت!
آداجیو: تازه برات این آب پرتغال رو آوردم تا بخوری! راستی سیندی گفت امروز میریم کلیسا تو قراره دعا رو بخونی... دعا که بلدی بخونی؟
رینبودش: البته که بلدم
آداجیو: پس این آبمیوه رو حتما بخور
آداجیو آبمیوه رو گذاشت رو میز و رفت بیرون اتاق
رینبودش: اول میرم حموم بعد این آبمیوه رو میخورم!
رفت داخل حموم 
آداجیو داشت از راه پله ها میرفت پایین
داخل ذهن آداجیو پنج دقیقه قبل
" شیلا برای همه آبمیوه میاره
شیلا: من میرم این آبمیوه رو بدم به رینبودش
آداجیو: بده به من خودم براش میبرم
شیلا: باشه
سیندی: راستی بهش بگو داریم میریم کلیسا دعا رو بگو قراره اون بخونه
آداجیو: باشه
آداجیو آبمیوه رو میبره طبق بالا و وایمیسته و توی آبمیوه گچ میریزه و مخلوطش میکنه"
خارج از ذهن آداجیو
آداجیو خیلی آروم: آره اون آبمیوه رو بخور چون خوردن گچ باعث میشه تو نتونی چند روز حرف بزنی چه برسه دعای امروز رو بخونی!
همه حاضر میشن و آداجیو و سوناتا و آریا و رینبودش و شیلا با یه ماشین و رایان و سیندی و رائول با یه ماشین دیگه میرن کلیسا
داخل ماشین
شیلا: رینبودش چرا حرف نمیزنی
آداجیو تو دلش: چطور حرف بزنه وقتی اون همه گچ خورده
همه میرسن کلیسا
سیندی: رینبودش برو جلو و دعا رو بخون
رینبودش میره جلو و شروع به خوندن دعا میکنه و بقیه هم زیرلب دعا رو میخونن
بعد از تموم شدن دعا رینبودش میره پیش آداجیو و آریا و سوناتا
آداجیو: ‌اما... اما تو چطور دعا رو خوندی من که تو آبمیوه...
رینبودش: گچ ریخته بودی درسته؟
آداجیو: تو از کجا فهمیدی
رینبودش شروع کرد به تعریف کردن
نیم ساعت قبل
"رینبودش تظاهر میکنه داره میره حموم ولی آداجیو از اتاق میره بیرون تعقیبش میکنه
آداجیو: آره اون آبمیوه رو بخور چون خوردن گچ باعث میشه چند روز نتونی حرف بزنی چه برسه دعای امروزو بخونی!
رینبودش: یعنی اینکه تو آبمیوه من گچ ریخته! حسابشو میرسم
میخواست بره دنبال آداجیو که یهو سوناتا رو میبینه
رینبودش: راه حل خودش با پاهای خودش اومد
رینبودش لیوان آبمیوه رو میزار رو میز و خودش زیر میز قایم میشه
رینبودش: پیس پیس سوناتا
سوناتا: هی تو کی هستی؟ کجایی که نمیتونم ببینمت
رینبودش: من پشت سرتم رو میز
سوناتا رو میز رو میبینه
سوناتا: تو آبمیوه ای؟
رینبودش: آره
سوناتا: آبمیوه ها که حرف نمیزنن
رینبودش: همون دیگه! من یه آبمیوه معمولی نیستم من یه آبمیوه جادوییم
سوناتا: جدی میگی؟
رینبودش: دروغم کجا بود! اگه باور نمیکنی بیا منو بخور من خیلی خوشمزه ام
سوناتا: یعنی میتونم
رینبودش: البته
سوناتا میره آبمیوه رو میخوره"
زمان حال
آداجیو: حقه باز!
رینبودش: من حقه نزدم فقط نزاشتم بهم آسیب بزنی
رینبودش میره
آریا: خیلی زرنگ بازی در میاره
آداجیو: به وقتش حالشو میگیرم
نگاه آداجیو میوفته به سوناتا
سوناتا:
آداجیو: از جلو چشمام گمشو تا نکشتمت





تو رو خدا انصاف داشته باشید یکم نظر بدید:/



دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: شنبه 4 شهریور 1396 09:58 ب.ظ