تبلیغات
آڪــادمــے ݐوݩــے هاے ڪـــانتـــرݪات - قسمت دهم some where close to you

قسمت دهم some where close to you

جمعه 17 شهریور 1396 11:27 ق.ظ

نویسنده : srω •_
به ادامه رجعت کنید:/

داخل خونه 
اون زن با یجی شبیه خودش از در پشتی وارد میشه و میرن داخل اتاق شیلا و رینبودش
در رو قفل میکنن و کف دستاشون رو به علامت خوشحالی به هم کوبیدن
هر دوشون کلاه گیس های مشکیشون رو از سرشون برمیدارن و میرن جلوی آینه و لنزهاشون رو برمیدارن 
(سارا: اون دوتا شیلا و رینبودش بودن که خودشون رو این شکلی کرده بودن:/ نکته: هردوتاشون شکل هم شده بودن)
شیلا لنز هاش رو در اورد از جلوی آینه کنار رفت و رینبودش جلوی آینه بود و سعی میکرد لنز هارو از چشماش در بیاره
شیلا: میدونی؟ این ایده فوق العاده ای بودی که این لنز ها رو بزنیم! ولی رنگ کردن بدنمون خیلی سخت بود!
رینبودش نیشخند زد بعد موفق به در اوردن لنز ها شد و روش رو به شیلا برگردوند
رینبودش: شبیه این فیلم ترسناک ها بود اول از همه من رفتم جلوش بعد قایم شدم و تو پشت سرش رفتی و بعد من داخل ماشین رفتم و ترسوندمش و وقتی حواسش نبود از ماشین بیرون اومدم ...
شیلا: خوب شد من گچ سازی بلد بودم و تونستم سرشو با گچ بسازم!
رینبودش: ایده اون جنازه های مانیتوری که با نور ظاهرشون کردیم و بعد سریع غیبشون کردیم معرکه بود!
بعد دوباره دستاشون رو به علامت خوشحالی به هم کوبیدن
پشت پنجره آداجیو بود و تمام حرفاشون رو شنید
صبح روز بعد
وقتی رینبودش بیدار شد شیلا به طبقه پایین رفته بود و پیداش نبود رینبودش لباس هاش رو عوض کرد و بعد رفت جلوی آینه تا موهاش رو شونه کنه
یه نامه کنار آینه بود
رینبودش: سریع بیا انباری منتظرتم میخوای یه چیز مهم بهت بگم
            
                                                                                                   شیلا

رینبودش نامه رو برداشت 
رینبودش: احمق نمی تونست همینجا بهم بگه
رفت سمت انباری و داخلش شد
رینبودش: شیلا که اینجا نیست 
آداجیو بدون اینکه رینبودش ببینش درو روش بست
رینبودش: کی در رو بست؟ در رو باز کن!
داخل ذهن آداجیو: نامه ای از طرف شیلا برای رینبودش نوشت و بعد لوله ی گاز انباری رو روش شکاف ایجاد کرد
خارج از ذهن آداجیو
آداجیو رفت کنار بقیه رو صندلی نشست و شروع به خوردن صبحانه کرد
سیندی: کسی رینبودش رو ندیده؟
شیلا: من میرم اتاق رو ببینم
شیلا رفت طبقه بالا و سریع برگشت
شیلا: نه نبود تو طبقه بالا اصلا نبود
آداجیو: شاید رفته بیرون نگرانش نباشید
صدایی از انباری اومد
رایان: کسی هم شنید؟
شیلا: یه صدا از انباری میاد
آداجیو: نه بابا چه صدایی 
رایان رفت زیر زمین میاد و در انباری و آداجیو هم جلوش ایستاد
رایان: برو کنار یکی داخل انباره
آداجیو: من که صدایی نمیشنوم
دوباره صدای کوبیدن به در اومد
رایان: هنوزم چیزی نمیشنوی
آداجیو: نهههه
رایان آداجیو رو کنار زد و در انبار رو باز کرد
رینبودش یه گوشه نشسته بود و چشماش رو محکم بسته بود و سرفه میکرد
رایان بلوزش رو گرفت جلوی صورتش و رفت کنار رینبودش و دستشو جلوش گرفت
رایان: بیا بریم
رینبودش: نمیتونم
رایان: چرا؟
رینبودش: نمیتونم چیزی ببینم
رایان رینبودش رو بغل کرد و برد طبقه بالا
سیندی: ای وای چی شده
رایان: تو انباری بود درم روش قفل بود و گاز نشت کرده بود
رائول: باید بریم بیمارستان خارج از روستا!
رائول نشست صندلی کنار راننده و رایان رینبودش رو روی صندلی عقب گذاشت و خودش توی جایگاه راننده نشست
داخل بیمارستان
دکتر رینبودش رو معاینه کرد
رایان: دکتر حالش خوبه دیگه؟
دکتر: آره ولی باعث نابینایی موقت شده چند تا دارو مینویسم سر ساعت مصرف کنن تا حالشون خوب شه
رائول: پس موقته؟
دکتر: بله
رائول: من برم دارو بگیرم
رائول رفت
رایان دست رینبودش رو گرفت و رفتن سمت راه پله ها 
رینبودش چون نمیدید از پله سر خورد ولی رایان دستشو گرفت و بعد بغلش کرد
رینبودش: منو بزار زمین
رایان: نمیشه! اگه بابام بفهمه گذاشتم با این حال و روزت خودت از پله ها پایین بیای پوست تنمو میکنه
رینبودش: برام مهم نیست حالا من رو بزار زمین
با پشت پا کوبید به شکم رایان
رایان: مگه دیوونه شدی
رینبودش: خودت دیونه ای!
رایان از پله ها اومد پایین و رینبودش رو گذاشت زمین
رایان: بالاخره... رسی...رسیدیم پایین
نگاه رایان به آسانسو افتاد
رایان: اینجا آسانسور داره؟
رایان دستشو کوبید به سرش
رایان: 
رینبودش:
رایان: 
رینبودش: حالا لطف کن منو تا ماشین همراهی کن




کوتاه بود ولی نظر یادتون نره://///



دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: جمعه 17 شهریور 1396 12:52 ب.ظ